علي کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به علي کوچولو داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی علي کوچولو به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
علي وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سارا گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سارا گفت: " مامان بزرگ علي بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به علي کوچولو گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... علي ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سارا احتیاج دارم" سارا لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه علی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به علي گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سارا رفت ماهیگیری و علي تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و علي مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سارا رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سارا اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
****************************** **
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 0:56  توسط
|

تصاویری بسیار زیبا از جدیدترین تکنولوژی ها را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 13:13  توسط
|
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
...
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است
مرتضی کیوان هاشمی
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:46  توسط
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
... مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:39  توسط
|
طرز تفکر یک سگ: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند
طرز تفکر یک گربه: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم
اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند.
عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ بینی های کاذب میشن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:22  توسط
|
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است ، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر، یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه مشهورش
تا به آن حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 15:48  توسط
|
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی؟
وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 14:49  توسط
|
يك
روز مسابقه گاوبازي را می توان به سه بخش اصلی تقسیم نتمود که عبارتند از: اولين
بخش به «پيكادور» (پيكادور شخصي است كه با استفاده از نيزه پشت گردن گاو را مجروح
مي كند) اختصاص دارد. آنها چشم اسب را مي بندند تا گاو را نبيند. پهلوهاي اسب به
وسيله يك پوشش زره مانند به نام «Peto» كه شبيه دامن است، محافظت مي شود. پيكادور
از نيزه اي ضخيم كه سر آن تيز است، استفاده مي كند و با استفاده از اين سلاح بخش
فوقاني پشت گردن گاو مجروح مي شود. هدف پيكادور تغيير شرايط فيزيكي گاو و تضعيف
قواي اوست، بدون اينكه گاو كاملا مجروح شود. پس از آنكه گاو به حد لازم مجروح شد،
يك گاوباز به حيوان نزديك مي شود و با انجام يك حركت خاص، توجه گاو را به سمت ديگري
معطوف مي كند تا پيكادور بتواند از ميدان خارج شود. صداي شيپورها تغيير مرحله بازي
را اعلام مي كند. بخش دوم با نمايش گاوبازها آغاز مي شود. خدنگ هاي خاردار، چوب هاي
بلند و نازك مزين به نوارهاي كاغذ رنگي هستند كه سر تيز و خميده دارند. استفاده از
خدنگ ها به منظور تضعيف عضلات گردن گاو است كه در تسهيل انجام مرحله بعدي، اهميت
بسزايي دارد. آخرين بخش «Faena» نام دارد كه توسط ماتادور انجام مي شود. ماتادور
كلاه به دست وارد مركز ميدان مي شود تا حركتي را كه به معناي به «سلامتي مرگ گاو»
است انجام دهد. او مي تواند مرگ گاو رابه شخص عالي مقام مسابقه، يك فرد خاص و يابه
تمام جمعيت پيشكش كند!
تصاویر و تاریخچه گاوبازی را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 14:41  توسط
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 21:33  توسط
|
به افکار بیدارم قرص خواب دادند.
ـ به جز سیاستمداران ، بنی آدم اعضای یکدیگرند.
ـ همیشه درست می گویم ، اما نمی دانم چرا حق با دیگران است.
ـ بدون عینک تمام سازها را تار می بینم.
ـ عجب زمانه ای شده ! گذشت هم درگذشت.
ـ ارزانترین و زیباترین لوازم آرایش صورت ، لبخند است.
ـ بابا آب داد دیگر افسانه شده ، بابا را هم ایزوگام کردند.
ـ دنبال لولوی نامرد می گشت تا ممه ربوده شده اش را پیدا کند.
ـ همسر با گذشتی بود ، از من هم گذشت.
ـ بگذارید حقتان را بخورند ، مرگ حق است.
ـ خوش به حال فقیر ، یک حرف بیشتر از غنی دارد.
ـ در کشورهای عقب مانده نیمی از مردان عاقلند و نیمی دیگر متاهل.
ـ شاید تفاوت دید من و تو در نمره عینکمان باشد.
ـ در پایان محکمه ، حکم قاضی خشت بود.
ـ از نظر عوام ، آزادی یعنی آن طرف دیوار زندان.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 12:26  توسط
|
نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»
اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.
- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.
- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.
- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 12:24  توسط
|
نمی دانم جریان مارک اوه یادتان هست
اگر خبر ندارید این را بگویم که این نام مدتها در تبلیغات تلویزیونی ادعا میکرد تحت لیسانس شرکت پیتراندجورج انگلستان است تا اینکه یک نفر از بین ما و از افرادی که گاهی فکر می کنند و هر چیز را به راحتی قبول نمی کنند (که متاسفانه تعدادشان بسیار کم است) ته قضیه را در آورد که بله این شرکت پیتر اند جورج یک شرکت صوری است که آقای مهدی فضلی صاحب شرکت گلرنگ خودش در انگلستان ثبت کرده و اصلا هیچ وجود خارجی ندارد و در واقع هیچ تولیداتی ندارد در واقع کارخانه ای در کار نیست و فقط یک نام تجاری است و کلیه محصولات در شرکت پاکشو در کیلومتر 10 جاده قدیم کرج و مثلاً تحت لیسانس تولید می شود
به مارک اوه اضافه کنید : دیگر نامهای جعلی و... شرکت گلرنگ مثل (سافتلن ، مریت ، اسپیف ، مرسی ، نانسی ، هوم پلاس ، اکتیو و از همه مهم تر کرم های مای myکه با ادعای تحت لیسانس کهل اند کوهل آلمان و در منطقه سلفچگان قم تولید میشود)
کهل اند کوهل هم شرکتی جعلیست که توسط مهدی فضلی ، مدیر شرکت گلرنگ و سردارسابق سپاه (کیانی)ثبت شده است.
من چند وقتی بود که می دیدم نمایندگی های تفال فرانسه (منظورم ظروف آشپز خانه است) یکی یکی نا پدید می شوند و خیلی از آنها جای خود را به دسینی می دهند. از طرفی فهمیدم که تفال تولیدات خود در ایران را متوقف کرده و فقط محصولات فرانسه را می توان تهیه کرد. حدس زدم کاسه ای زیر نیم کاسه است و این دسینی یک جاش می لنگد بعد از جست و جو در اینترنت متوجه شدم تنها یک سایت با این عنوان هست که آن هم فاقد هر گونه آدرس و شماره تلفن از سازنده است. از طرفی با یک جست و جوی حرفه ای تر متوجه می شویم ثبت کننده دامنه آن هم یک آقای ایرانی است به نام آرام غریبی که نماینده شرکتی بوده که این دامنه را برای دسینی خریداری کرده. با جست و جوی بیشتر متوجه شدم یک نام تجاری با همین عنوان در دبی ثبت شده که هیچ تولید کننده ای به اون مربوط نیست. حال داستان چیست ؟ آقای جورابی که دفترشان در تقاطع کارگر و جمهوری واقع می باشد زمانی توزیع انحصاری محصولات تفال را از شرکت پرکیش نمایندگی رسمی این محصولات دریافت می کنند ، سپس اقدام به ثبت نام دسینی در دوبی مینمایند و کم کم محصولات دسینی را به جای تفال وارد کانال توزیع می کنند و خریدارن به خیال آنکه برند متعلق به تفال است اغفال می شوند.
به هر حال مهم این است که این ها اجناس چینی هستند که با رنگ و لعاب و کلاه برداری وارد کشور می شوند و شما به عنوان جنس خارجی و اروپایی می خرید. محل تولید آنها هم در شهر شین زن در چین می باشد.
لطفا این پیام را برای همه بفرستید تا لا اقل به این وسیله جلوی کلاهبرداری بیش از این گرفته شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 12:0  توسط
|
بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت
مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند
لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته
و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته
و شاهد ماجرا بود
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد
اما درعین حال می خواهد کودکش را بکشد، تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت وفراوانی رابه زندگی او ارزانی دارد
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد
و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد
شیوانا تبسمی کرد و گفت :
اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست
چون تصمیم به هلا کش گرفته ای
عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی
بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری
و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد
و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !
زن کمی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه
درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید
اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم
كسی كه به او اعتماد داریم عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد
و
آن
آگاهی است
و
تنها یک گناه
و آن
جهل است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 11:56  توسط
|
دیشب رفتم استخر, بعد از شنا اومدم لباسامو بپوشم دیدم رو موبایلم 4 تا میس کاله 6 تا اس ام اس از دوس دخترم:
اس ام اس 1: عزیزم چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟
اس ام اس 2: انگار سرت شلوغه جواب اس ام اس هم نمیدی.
اس ام اس 3: همین الان زنگ میزنی وگرنه من می دونم وتو!
اس ام اس4: کثافت آشغال معلوم هست کدوم گوری هستی؟
اس ام اس 5: تقصیر منه که آدم حسابت کردم کچل ایکبیری با اون مامان چاقت. گمشو برو پیش همون دختر عموی...
اس ام اس6: راستی اینم میگم که بسوزی منو دوستت سعید دو ماهه رابطه داریم.... بای!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 9:33  توسط
|
خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند
درسهاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكارو دزد دشت وباغ
روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است
كاكلي گنجشككي با هوش بود
فيل ناداني برايش موش بود
با وجود سوز وسرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن ميدريد
تا درون نيمكت جا ميشديم
ما پرازتصميم كبري ميشديم
پاك كن هايي زپاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جارو ي با پا روي برگ
همكلاسيهاي من يادم كنيد
بازهم در كوچه فريادم كنيد
همكلاسيهاي درد ورنج وكار
بچه هاي جامه هاي وصله دار
بچه هاي دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بودوتفريقي نبود
كاش ميشد باز كوچك ميشديم
لا اقل يك روز كودك ميشديم
ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روي دوش
اي معلم ياد وهم نامت بخير
ياد درس آب وبابايت بخير
اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن
اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 0:17  توسط
|
بد شانس ترین نسل تاریخ ایران، ما هستیم!... چرا؟
چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود…
بچگیمونم كه دوران جنگ بود…
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید…
رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن…
فارغ التحصیل شديم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد…
عاشق شديم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد...
ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد...
خواستیم ازدواج کنیم مهریه ها همه سال تولد شد
خواستیم پرداختش کنیم راحت شیم سکه گرون شد
ازدواج كرديم تورم كمرمونو شكست و روزگارمون سياه شد...
بارالهـــــا! ديگه حالي واسمون نمونده كه به راه راست هدایت
شیم، اگه اصرار داري، خودت راه راست را به سوی ما کج کن
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 0:17  توسط
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 19:51  توسط
|
نابینایی که میبیند

بن آندر وود، پسری است که در سه سالگی بینایی خود را بر اثر ابتلا به سرطان از دست داد، اما از همان کودکی یاد گرفت که چگونه بدون داشتن چشم هم میتوان دید.
این پسر که اهل کالیفرنیاست، توانست با همسالان خود به مدرسه برود، بسکتبال بازی کرده و دوچرخهسواری کند. او توانست با تقویت حواس دیگر خود، از آنها برای دیدن اطرافش استفاده کند، مانند کاری که خفاشها و دلفینها برای دیدن انجام میدهند و در پزشکی اکولوکیشن نامیده میشود. او با این کار، حتی پزشکان را هم متعجب کرد. او حتی قادر است تفاوت یک اتومبیل پارک شده با یک کامیون را بفهمد. بن یکی از برندگان برنامه بریتیش گات تلنت در سری اول است.
نوازندگی با بینی

کلار هاوز، زنی است که با توانایی منحصر به فرد خود توانست داوران بریتیش گات تلنت که برنامهای درباره شگفتانگیزهاست را حیرتزده کرده و برنده سری پنجم این برنامه باشد.
او قادر است با بینی خود فلوت بنوازد، اما نه یکی، بلکه دو تا با هم و همزمان. او فلوتها را در سوراخ بینی خود گذاشته و با دمیدن در آنها به زیبایی یک موسیقیدان آن را مینوازد. او حتی در زمان اجرای نمایش، از دهان خود برای نفس گرفتن نیز استفاده نمیکند و با بینی خود، هم نفس کشیده و هم فلوت مینوازد. نواختن هر دو فلوت آن قدر با هم هماهنگ است که گویا دو نفر همزمان و از روی یک نت آهنگ مینوازند.
نوازندگی با پا

لیو وی پسری 23 ساله و اهل پکن، با توانایی خاص خود در نواختن پیانو، آن هم با استفاده از پاهایش توانسته است شهرتی جهانی به دست آورد.
لیو در یک سانحه تصادف دو دست خود را از دست داد و از آن به بعد بود که تصمیم گرفت با استفاده از پاهای خود، کارهایش را انجام داده و به دیگران تکیه نکند. لیو تا به حال در بسیاری از برنامههای تلویزیونی شرکت کرده و از برندگان سری برنامههای بریتیش گات تلنت - مسابقه کشف استعداد - سال 2010 است. او از کودکی، پیانو مینواخت و به همین خاطر با اصول آن آشنا بود و تنها با چند ساعت تمرین در روز، هم اکنون در ردیف ماهرترین پیانیستهای دنیا قرار گرفته است.
گوشهای پرتوان

نیک هل، یکی دیگر از برندگان بریتیش گات تلنت در سال 2009 است.
گوشهای نیک از قدرت عجیبی برخوردار است طوری که میتوانند یک سطل حاوی وسایل سنگین را که به آنها آویزان شده، تاب بدهد. نکته جالب اینجاست که او، سطل را با زنجیر از لاله گوشهایش آویزان میکند و خود این زنجیر هم بسیار سنگین است، ولی تا به حال هیچ آسیبی به گوشهایش وارد نشده است. او در یکی دیگر از نمایشهایش متهای را از بینی خود عبور داده و حتی از دو سوراخ بینیاش یک چوبلباسی را آویزان کرد، اما این دو نمایش به اندازه تاب دادن سطل، مورد توجه داوران قرار نگرفت.
سریعترین دونده بدون پای جهان

اسکار پیستوریوس، دوندهای اهل جنوب آفریقاست که بدون داشتن پا و با دو پای مصنوعی، هر 100 متر را در 21 ثانیه طی میکند و نامش به عنوان سریعترین دونده بدون پا در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است.
او توانست در مسابقات پارا المپیک آتن، مدال طلای دو 200 متر و مدال برنز دو 100 متر را کسب کند. پاهای اسکار از بدو تولد از ساق به پایین دارای استخوانهای کوچک و نازک بود که راه رفتن را برای او غیرممکن کرده بود و به همین خاطر والدینش ترجیح دادند تا پاهای او را قطع کرده و برای او دو پای مصنوعی بسازند. اسکار برای دویدن از دو پای مصنوعی از جنس فیبر کربن استفاده میکند.
مردی که بدن خود را از راکت تنیس رد می کند

کاپیتان فردو، لقبی است که به مرد انعطافپذیر 32 ساله اهل لندن داده شده است.
فردو قادر است به راحتی تمام بدن خود را از داخل یک راکت تنیس رد کند. او ابتدا یک دست خود را از داخل راکت عبور میدهد و سپس سرش، شانهها و دست دیگر، از آن به بعد دیگر کار ساده به نظر میرسد و او راکت را از پاهایش در میآورد. بعد از اینکه کاپیتان فردو در برنامه تلویزیونی بریتیش گات تلنت شرکت کرد و در فهرست برگزیدگان قرار گرفت، نام و توانایی او جهانی شد و از آنجا بود که بیشتر سیرکهای محبوب از او تقاضای همکاری کردند. او از کودکی آکروبات آموخته و با تمرین توانسته بود بدن خود را انعطافپذیر بکند.
بلعیدن و پس دادن ماهی زنده

استیو استار قادر است چیزهایی مانند سکه، لامپ، توپ بیلیارد و حتی ماهی گلی را بلعیده و پس از چند دقیقه، بدون اینکه به اجسام یا خودش آسیبی وارد شده باشد، آنها را از دهانش خارج کند.
استیو حتی ماهی را دوباره زنده تحویل میدهد و حتی خودش هم نمیداند چطور میتواند این کار را انجام دهد. این توانایی عجیب و غریب استیو، باعث شد تا در سال 1990 برنده سری برنامههای تلویزیونی بریتیش گات تلنت باشد. استیو در آوریل 2010 نیز در این برنامه شرکت کرد و با خوردن چندین سکه و انگشتر برلیان داور برنامه و پس دادن آنها پس از چند دقیقه، باعث حیرت تماشاچیان شد و این بار نیز تا مرحله نهایی پیش رفت.
مردی که در قالب یخی می خوابد

ویم هوف 48 ساله اهل هلند قادر به ماندن و حتی شنا کردن در میان یخهایی است که میتوانند یک انسان عادی را در عرض چند دقیقه منجمد کنند و همین امر، باعث شده تا به او لقب مرد یخی داده شود.
ویم مدت 20 سال است که هر بار با نشان دادن تواناییهای مختلف خود در تحمل سرما، همه را شگفت زده کرده و تا به حال بارها رکوردهای مختلفی که شامل رکورد گینس نیز میشود، از خود بجا گذاشته است. ویم در آخرین رکورد خود، 45 دقیقه در ظرفی یخی با دمای 20 درجه زیر صفر ماند. او همچنین در فنلاند با شکستن یخ رودخانه، داخل آب رفته و 60 متر را شنا کرد.
مرد مغناطیسی

لئو تو لین اهل مالزی به خاطر داشتن توانایی در جذب اجسام فلزی، مرد مغناطیسی لقب گرفته است.
او قادر است اجسام فلزی از دو کیلوگرم تا حداکثر 36 کیلوگرم را با بدن خود جذب کند. توانایی او به قدری عجیب است که تا به حال دانشمندان و پزشکان بسیاری از دانشگاههای مالزی را حیرتزده کرده و درباره او به تحقیق پرداختهاند. نکته جالب اینجاست که دو پسر و دو نوهاش نیز از این توانایی برخوردارند. نیروی مغناطیس در بدن لئو آن قدر زیاد است که میتواند با استفاده از یک جسم فلزی چسبیده به بدنش، وزنی معادل سه آجر را روی آن نگه دارد.
35 سال بیخوابی

تای نگوک، پیرمرد 67 ساله ویتنامی است که به خاطر داشتن بیماری اینزامنیا – بیخوابی – 35 سال است که نخوابیده است.
او به خاطر یک تب شدید در سال 1937 به این بیماری دچار شد، اما در سلامت او تا به حال کوچکترین اختلالی وارد نشده است. با اینکه بیخوابی او یک بیماری به حساب میآید، اما باعث شده تا نام او به عنوان یکی از انسانهای عجیب و با توانایی خارقالعاده در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود. تای با اینکه در روز به خاطر کار بسیار در مزرعه و پیاده رویهای طولانی خسته میشود، اما باز هم خوابش نمیبرد. از نظر او انسان، بدون خواب، مانند زمین بدون آب است.
مردی که با دندان قطار جابجا می کند

راتها کریشنان اهل هندوستان با داشتن قویترین دندانهای دنیا توانسته است نام خود را در کتاب رکوردهای لیمکا به ثبت برساند.
او در آخرین رکوردزنی خود توانست تنها با دندانهایش و بدون کمک دست و پاهایش یک قطار هفت کابینه با وزن 300 تن را حدود سه متر بکشد. او در سال 2009 در برنامه بریتیش گات تلنت نیز شرکت کرد و توانست در فهرست برگزیدگان مرحله نهایی قرار گیرد اما موفق نشد برنده این برنامه باشد.
مردی که سوزن را در گوشت و پوست خود فرو می کند

تیم کریدلند قادر است بدون اینکه احساس درد داشته باشد، تعداد زیادی سوزن را در گوشت و پوست خود فرو کند و همین امر، باعث شده تا به او لقب پادشاه شکنجه داده شود.
همچنین نام دیگر تیم، جاسوزنی است. او از سال 1994 این کار را در سیرک بینالمللی جیم رز آغاز کرد و کارش آنقدر جالب و منحصر به فرد بود که به سرعت شهرتی جهانی به دست آورد. تیم حتی قادر است تعداد زیادی سوزن خورده و تمام آنها را دوباره از دهان خود خارج کند. او قادر است روی سوزنها راه برود، بخوابد و آنها را از بدن خود عبور دهد. نام تیم نیز در فهرست عجیبترینهای کتاب گینس قرار گرفته است.
مرد هندی هواپیما را با گوشهایش جابجا کرد

این مرد هندی قادر است با گوشهایش هواپیمای غول پیکری را جابجا کند.
مانجیت سینگ 57 ساله اهل هندوستان که تا به حال بیش از 30 رکورد در کتاب رکوردهای گینس و لیمکا ثبت کرده، دارای گوشها و موهای پر قدرتی است که میتواند به وسیله آنها، اتومبیل، اتوبوس و حتی هواپیما را بکشد. او میتواند وزنهای بیش از 85 کیلوگرم را با گوشهایش بلند کند. مانجیت در یکی از رکوردهایش، هواپیمایی با هشت تن وزن را به طول سه متر به وسیله گوشهای خود کشید. گوشهای مانجیت انعطافپذیری خاصی دارند و میتواند آنها را به راحتی با گیرهای محکم به طناب ببندد. او به خاطر داشتن چنین قدرتی، مرد آهنین لقب گرفته است.
نوشتن با اشک چشم

رو آنتینگ چینی که هم اکنون 56 سال سن دارد، میتواند با آبی که از چشمانش بیرون میپاشد، روی یک کاغذ متنی بنویسد یا یک طرح ساده را نقاشی کند.
او در ابتدا آب را از بینی خود بالا کشیده و آن را با فشار فراوان، مانند اسپری از چشمان خود بیرون میپاشد. رو وقتی نه ساله بود، برای شنا به رودخانه رفت که ناگهان دچار گرفتگی پا شده و در آب فرو رفت و آب زیادی خورد. او پس از نجات یافتن، متوجه شد که آب از چشم او خارج میشود و از آنجا بود که به توانایی خود پی برد. اما رو تا 20 سالگی این توانایی را از همه پنهان میکرد. او میتواند آب را به فاصله سه متر بیرون بپاشد.
مردی که با گوشهایش بادکنک باد می کند

وی مینگ تنگ، مرد چینی 55 ساله دارای گوشهایی است که توانایی دمیدن دارند. در حدود 30 سال پیش مینگ تنگ متوجه شد که ازگوشهایش هم میتواند هوا را خارج کند؛ یعنی در واقع عمل بازدم را انجام دهد.
از آن به بعد بود که با انجام حرکات عجیب و غریب با گوشهایش همه را متعجب کرده و نام خود را در گینس ثبت کرد. مینگ تنگ در فستیوال بهاری چین توانست 20 شمع را با گوشهایش خاموش کند. همچنین او قادر است با نگه داشتن بینی و بیرون دادن هوا از گوش خود، حتی یک بادکنک را باد کند.
پلکهایی که با آن اتومبیل حرکت می کند

سونگ تائو اهل چین دارای پلکهایی بسیار قوی است که میتوانند یک اتومبیل را به حرکت در آورند.
او توانسته است با این نیروی منحصر به فرد، نام خود را در کتاب رکوردهای گینس نیز ثبت کند. او طنابهایی را به اتومبیل متصل کرده و قلابهای آن را به پلکهای پایینش وصل میکند و اتومبیل را به جلو میکشد. سونگ در یکی از رکوردهایش توانست یک اتومبیل را به اندازه دو متر جابهجا کند و در یکی دیگر از رکوردهایش، دو سطل پر از آب که هر کدام سه لیتر وزن داشت را با پلکهایش بلند کرد. با وجود فشار بیش از حدی که به چشمها و پلکهای سونگ وارد میشود اما تا به حال هیچ مشکلی برای او به وجود نیامده است.
مردی که با حس ششم اجسام را جابجا می کند

میروسلاو ماگولا اهل مونیخ آلمان، توانایی عجیبی در جذب و حرکت دادن اجسام دارد و این کار را تنها با تمرکز کردن روی آنها انجام میدهد.
جالب اینجاست که برخی افراد با داشتن نیروی مغناطیس در بدنشان فقط میتوانند اجسام فلزی را جذب کنند اما میروسلاو هر شیئی را میتواند با بدن خود جذب کند. میروسلاو از کودکی متوجه شد که میتواند با تمرکز کردن بر یک شیء آن را حرکت دهد و این کار آنقدر برایش جالب بود که تصمیم گرفت توانایی خود را افزایش دهد. او پس از مدتی متوجه شد که میتواند اجسام را از زمین بلند کرده یا به بدن خود بچسباند. او با شرکت در چند سری از برنامههای بیرتیش گات تلنت و انجام کارهای عجیب داوران و تماشاگران را حیرتزده کرده و برنده سال 2004 این برنامه شد.
مردی که روی سرش ماشین نگه می دارد

جان ایوانس تا به حال 33 رکورد در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده و دو بار در برنامه بریتیش گات تلنت تا مرحله نهایی پیش رفته است.
جان میتواند سنگینترین اجسام را بدون وارد شدن صدمه به گردن و کمرش روی سر خود به حالت تعادل نگه دارد. در رکوردهای او، نگه داشتن یک اتومبیل مینی کوپر، 98 پاکت شیر، 230 ظرف پر از آب و بشکهای پر از هیزمهای آتش زده را میتوان مشاهده کرد که تمام این موارد صدها کیلوگرم وزن داشتند. قدرت سر و گردن جان آن قدر زیاد است که میتواند بدون کوچکترین حرکتی، اجسام را ثابت نگه داشته و حتی با آنها راه برود.
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 1:2  توسط
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 14:52  توسط
|
آقای «فنگ» ناخنهای تقریبا 20 سانتیمتری دست چپ خود را نشان میدهد که 15 سال است آنها را نگرفته و دوبار نیز شکستهاند.

+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 14:51  توسط
|
خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن :
کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !
ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !
خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !
هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو
غیـــــــر خرج عیـــــد و ... غیــــر از رختِ نو
"سین" یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید
تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد
"سین" دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن
تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !
"سین" سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ
دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ
"سین" چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ
تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ !
"سین" پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !
تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !
....
آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد
رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !
گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!
من دو "سین" کم دارم ، ای نیکـو خصال !
....
گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم
با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!
"سین" ششم ، سنگ قبـــری بهر من !
تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !
"سین" هفتم ، سوره ی الحمد خوان ...
بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 14:23  توسط
|
همه ساله
اتفاقات و رویدادهای عجیبی در دنیای پزشکی رخ می دهد. سال 89 نیز از قاعده
مستثنی نبود. به طوریکه در این سال اخبار متنوعی از کشف انسانهایی با
ویژگیهای استثنایی و عجیب فیزیولوژیکی در شبکه منتشر شدند که از جمله این
موارد می توان به زنی با خاصیت آهنربایی، دختری با صورت پر از مو و دختری
که خون گریه می کرد اشاره کرد.
دختری که خون می گرید
در
سال گذشته کشف شد که از بدن "توینکل دویودی" یک دختر 14 ساله هندی بدون
اینکه دچار هیچ جراحت و زخمی باشد خون خارج می شود. از سه سال قبل این خون
از چشمها، بینی، سر حد مو و پیشانی، گردن و کف پاهای این دختر 50 بار در
روز خارج می شود. این دختر در خصوص وضعیت خود توضیح داد: "از چشمها، دستها،
سر، گوشها، بینی و از همه جای سطح بدنم خون خارج می شود. وقتی خونریزی
آغاز می شود من هیچ جراحتی ندارم اما این خونریزیها من را به شدت خسته می
کنند و بعضی وقتها سردرد می گیرم." این دختر عجیب از دو سال قبل پس از
اینکه به دلیل خونریزی از دو مدرسه اخراج شد ترک تحصیل کرد. یک پزشک
آمریکایی به نام دکتر پاچانان در معاینه این دختر هیچ علامتی از بریدگی،
کبودی و یا قرمزی مشاهده نکرد. وی گفت: "از نظر فیزیکی، غیرممکن است که خون
از پوست سالم به بیرون تراوش کند اما من هیچ نشانه ای از بریدگی و یا
کبودی در بدن این دختر ندیدم."

زنی با خاصیت آهنربایی
در
سال 89 خبری منتشر شد مبنی بر اینکه یک زن انگلیسی از یک خاصیت
الکترومغناطیسی عجیب برخوردار است و می تواند تمام فلزات را به طرف خود جذب
کند.
این زن ساکن لندن که براندا آلیسون نام دارد و لقب "آهنربای
انسانی" را گرفته است از یک نوع خاصیت الکترومغناطیسی قوی رنج می برد به
طوری که می تواند سکه، میله های ضامن، آهنربا، کلیدها، سرپوشهای فلزی و حتی
اجسام فلزی بزرگتر را جذب کند و به مدت 45 دقیقه آنها را روی بدن خود نگه
دارد.
این مسئله مشکلات مختلفی را برای این زن انگلیسی ایجاد کرده
است به طوری که به محض اینکه این زن از کنار دستگاههای دزدگیر عبور می کند
آژیر این دستگاههای به کار می افتند، ساعتها از حرکت متوقف می شوند، چراغها
خاموش و تلویزیونها به دلیل تداخلات مغناطیسی بدن وی خراب می شوند.

ثبت پرموترین دختربچه جهان در کتاب گینس
نام دختر بچه ای تایلندی به نام "سوپاترا ساسوفان" به عنوان "پرموترین دختر جهان" در سال 89 در کتاب رکوردهای جهان (گینس) ثبت شد.
سوپاترا از اهالی تایلند بوده و به بیماری پرمویی یا Hypertrichosis که در اثر اختلال ژنتیکی به وجود می آید، مبتلا است.
پیش
از شناسایی این بیماری که به سندروم "امبارس" نیز شهرت دارد، به مبتلایان
آن "گرگ نما" گفته می شد. بر روی صورت، گوشها، بازوها، پاها و پشت سوپاترا
تارهای ضخیم و فراوانی از مو رشد می کند به شکلی که حتی لیزردرمانی هم
نتوانسته است رشد این موها را متوقف کند.

زندگی مسالمت آمیز مردی با یک تیغه چاقو در جمجمه!
در
آخرین ماههای سال گذشته گروهی از پزشکان چینی در داخل جمجمه یک مرد چینی
که به مدت چهار سال از سردردهای عجیبی رنج می برد یک تیغه چاقو کشف کردند.
این
شهروند چینی به نام "نی" که حداقل به مدت 4 سال از سردردهای مزمن شدید و
عجیبی رنج می برد سرانجام در سال 89 تصمیم گرفت به بیمارستان مراجعه کند.
پزشکان
پس از تصویربرداری رادیوگرافی در جمجمه این مرد یک تیغه 10 سانتیمتری چاقو
کشف کردند. پس از اعلام نتایج آزمایشات، این مرد چینی به یادآورد که
دقیقاً چهار سال قبل با یک دزد درگیری منجر به ضرب و جرح داشته است.

کشف دندان در گوش مردی که 33 سال گوش درد داشت!
سال
گذشته پزشکان انگلیسی در کانال شنوایی گوش مردی به نام استفان هیرستگ که
به مدت 33 سال از گوش درد عجیبی رنج می برد یک دندان شیری را کشف کردند.
استفان
هیرست در این خصوص گفت: "من از زمانی که 14 سال داشتم از گوش درد وحشتناکی
رنج می بردم. درد متوقف نمی شد و به همین دلیل نمی توانستم بر روی کارم
تمرکز کنم. هیچکس نتوانست دلایل درد من را بفهمد تا اینکه یکروز تصمیم
گرفتم آخرین تلاشم را بکنم. به همین دلیل یک وقت ویزیت در بیمارستان
هالامشایر در شفیلد گرفتم. به این ترتیب پس از سالها پزشکان یک دندان شیری
کوچک را در گوش من پیدا کردند."
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 22:14  توسط
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 17:41  توسط
|
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه
جالبى قدردانى کند.
او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى
اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد
که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
من آدم تاثیرگذارى هستم
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف
کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.

آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از
آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده
و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده
است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که
در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى درسی
به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش
زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم
از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى
به سینهاش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى
با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را
به خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه
گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى
سینهاش بچسباند.
رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى
آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان
را به او داد و گفت:
لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از
فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى
را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند
این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش
نشست و به او گفت:
امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم
بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند
و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟
او فکر میکند که من یک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن
نوشته شده بود:
من آدم تاثیرگذارى هستم
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از
من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به
سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم
و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه
میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد
خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو
فریاد میکشم.
اما امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر
برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى
خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست
جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و
با صداى لرزان گفت : پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در
اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح
دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید
!!!
من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى
کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد.
نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز
پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر
سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند
که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى
درسی و شغلى کمک کرد...
یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت
که آنها در زندگى او تاثیرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند: انسان
در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد...
همین امروز از کسانی که بر زندگی
شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید و یادتان نرود که روبان
آبی را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد…!
سلامت و شاد و موفق باشید
در پناه یکتای بی همتا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:33  توسط
|
1: قویترین قسمت بدن شما آرنجتان میباشد. در صورتیکه به اندازه کافی به شخصی نزدیک هستید که بتوانید از آرنجتان ستفاده نمایید، این کار را انجام دهید
2: در صورتیکه دزدی از شما کیف پولتان را خواست، آن را به او تحویل ندهید.
کیف را به سمتی دور از خود پرتاب کنید.
ممکن است این شانس وجود داشته باشد که دزد به کیف شما بیش از خود شما علاقه نشان دهد و به سمت کیف برود در این لحظه شما مانند دیوانگان در جهتی دیگر بدوید
3: در صورتیکه شما را داخل صندوق ماشین انداخته اند چراغ های عقب را در آورید و دستتان را از سوراخ بیرون برده، دیوانه وار آن را تکان دهید.
راننده شما را نمیبیند، اما سایرین میبینند. این کار جان افرادی ر نجات داده است
4: خانم ها معمولا عادت دارند که هنگامیکه پس ار خرید یا کار وارد اتومبیل خودمی شوند در آن بنشینند و کارهای دیگر انجام هند ممکن است کسی شما را زیر نظر داشته باشد و در یک فرصت مناسب از در سمت پیاده رو وارد اتومبیل شده اسلحه ای را بر سر شما بگذارد و به شما گوید که به کجا بروید به محض اینکه وارد خودرو شدید، درها را قفل کرده و محل را ترک کنید اگر هنگامیکه سوار خودرو شدید، شخص دیگری نیز در اتومبیل بود و اسلحه ای را به سمت شما نشانه رفت متوقف نشوید تکرار میکنم تومبیل خود را متوقف نکنید به جای ترمز کردن، پای خود را بر روی گاز فشار دهید و با سرعت به چیزی بکوبانید که ماشین خرد شود کیسه هوا جان شما را نجات خواهد داد و اگر شخص دیگری در صندلی عقب نشسته باشد به محض متلاشی شدن ماشین به بدترین نحو خسارت میبیند. فرار کنید بهتر از این است که جسد شما در جایی پیدا شود
5- چند نکته هنگام سوار شدن به ماشین در یک پارکینگ مسقف یا سرپوشیده
- حواس خود را جمع کنید اطراف خود ، درون ماشین و صندلی عقب را نگاه کنید زمین سمت پیاده رو را نگاه کنید
- اگر ماشین شما در کنار یک ون بزرگ پارک است از در سمت پیاده رو سوار اتومبیل شوید بیشتر قاتل های زنجیره ای قربانیان خودرا در حالیکه میخواهند سوار ماشین شوند به داخل ون میکشند
- به ماشینی که در سمت خیابان و یا پیاده رو، نزدیک ماشین شما پارک است نگاه کنید.
اگر مردی تنها در صندلی ای که نزدیک ماشین شما است، نشسته است، به عقب برگردید و با یک نگهبان یا پلیس به ماشین خود نزدیک شده و سوار شوید
6-همیشه از آسانسور به جای پله استفاده نمایید راه پله ها مکان هایی ترسناک برای تنها بودن هستند و بخصوص در شب مکان های خوبی برای جنایت می باشند
7-در صورتیکه شخصی اسلحه دارد و شما تحت کنترل او نیستید همیشه بدوید شخص مهاجم تنها به شما شلیک میکند در حالیکه شما یک هدف متحرک هستید احتمال اینکه تیر به شما بخورد 4 به 100 است و همچنین بیشتر اوقات مکانی که مورد اصابت قرار میگیرد یکی از ارگان های حیاتی شما نیست بدوید. ترجیحا به صورت زیک زاگ
8-خانم ها معمولا تلاش می کنند که دلسوز و شفیق باشند، ادامه ندهید! دیگر بس است!!
این رفتار ممکن است به شما صدمه زده و یا حتی به کشته شدنتان منجر شود. تد باندی که یک قاتل بود و قتل های زننجیره ای انجام میداد، مردی خوش تیب و با سواد بود
که از حس شفقت زنان سوء استفاده میکرد
او با عصایی در دست لنگان لنگان راه میرفت و برای سوار شدن به اتومبیل خود درخواست کمک میکرد.
9-نکته امنیتی دیگر:
شخصی به من گفت که دوستش صدای گریه یک بچه را شب هنگام در راهرو شنیده است.
و بدلیل اینکه دیر وقت بوده به پلیس زنگ زده است او فکر میکرد که این عجیب است. پلیس به او گفت:
هرکاری که میکنی، در را باز نکن زن گفت که این مانند صدای یک بچه است که انگاراز پنجره به بیرون خزیده و ممکن است وارد خیابان شود. او نگران بچه است.
پلیس گفت، یکی از واحدهای اعزمی ما در راه است.
هر کاری که میکنی، در را باز نکن!
پلیس به او گفت که آنها فکر میکنند که یک قاتل قتل های زنجیره ای صدای یک بچه را ضبط کرده است و با استفاده از آن زنان را با فکر اینکه کسی یک بچه آنجا گذارده است، به بیرون از خانه میکشاند. او گفت که آنها هنوز این موضوع را تاید نکرده اند. اما تعداد زیادی خانم تماس گرفته اند که میگویند هنگامیکه شب هنگام در خانه تنها بوده اند، صدای گریه یک بچه را از بیرون در میشنوند
10 – اگر صدا چکه آب از شیرهای یرون خانه در نیمه شب شنیدید از خانه برای رد یابی مشکل خارج نشوید.
بعضی از دزدان شیر آب شما را مشل دار مینند تا شما برای پیدا کردن محل صدای چکه از خانه خرج شوید در صورتیکه صدای آب شنیدید ، از همسایه های خود کمک گیرید.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 22:21  توسط
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 13:49  توسط
|

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.
اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید،
بگویید، ما داریم گوش می کنیم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 22:11  توسط
|
یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...
از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!
خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم كردن تبلیغات نبود ....
احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه؟!!
كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو كاملا بی تفاوت نشون بدم!
دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!
همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید!"
قند تو دلم آب شد!
با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم ...
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك . وایسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم،
نوشته بود:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 21:56  توسط
|



بقیه تصاویر در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 20:53  توسط
|
بزرگترين و تاثير گذارترين
رهبران جهان هم هنگام فراغت به علايق خود مي پردازند

کلينتون
کلينتون يک نوازنده کاملا
متبحر در نوازندگي ساکسيفون است. او سالها به نوازندگي اين
ساز به همراه بزرگان موسيقي جز پرداخته است. در اين تصوير
او براي يلتسين مي نوازد.

صدام
در
اين تصوير صدام ديکتاتور سابق عراق را ميبينيد که به دور
از تنشهاي معمولي که در کشور داشت، تني به آب زده... البته
در کنار باديگاردش! 

ولاديمير پوتين
ولاديمير پوتين ريس
جمهور سابق روسيه يک ورزشکار تمام عيار است. او که داراي
کمربند سياه است، همچنان به تمرين ميپردازد.
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 20:44  توسط
|